امروز بیش از سه هفته است که همدیگر را ندیده ایم قبلا هم گاهی به ندیدن ها عادت داشتیم .گاهی برای آلودگی و گاهی برای سرما و باریدن برف و...اما امروز بهانه ی دوری و ندیدنمان جنگی است نابرابر میان مردم مقاوم و شجاع ایران عزیز در جبهه حق و ساکنان جزیره اپستین و مدافعان و همپیمانانشان در جبهه باطل.این روزها،بارها و بارها خودم را در روز اول شروع جنگ، شنبه۹اسفند و در مدرسه فرزانگان۳ میبینم.یادم نمی رود وقتی که با صدای مهیب بمب، در کنار شما به سمت زیر زمین حرکت کردیم و آنجا مستقر شدیم ومن تازه به یاد دخترم افتادم که او هم در مدرسه ای دیگر، شرایطی مثل شما را دارد .به خودم نهیب زدم که مادران سرزمین عزیزم ایران در فداکاری و صبر زبانزد خاص و عام هستند. سعی کردم خودم را آرام کنم. دخترم را بعد از خدای مهربان به آغوش فرشته ی مهربانتر از مادر در مدرسه سپردم.در به چشم برهم زدنی مادران و پدران عزیز خودشان را به مدرسه رساندند و با هر دیداری من و بقیه همکاران انگار تمام دنیا را داشتیم.اما نمی دانم چرا بلا فاصله بعد از یادآوری آن روز ذهنم پرواز می کند و خودم را در دبستان دخترانه میناب میبینم. یاد معلمان مدرسه میناب می افتم که آن روز بعد از رساندن دخترکان کوچک به مکان امن چه برسرشان امد.بعدتر خبر شهادت اماممان،زانوهایمان را سست کرد ، امان از داغی پس از داغ دیگر. شاید تصور خیلی از ما از شروع جنگ آن هم با ابر قدرت جهان، آن هم بعد از شهادت رهبرمان، چیزی ترسناک مبهم و غیر قابل باور بود. اما چند ساعت بیشتر نگذشته بود که سپاه اسلام موشکهایشان را بر سر دشمن فروریختند و سردرگمی و کلافگی، اول ماجرای دشمن ما بود از توان دفاعی و موشکی ما. ترس و واهمهای که دنیا را دربرگرفته تازه از گران شدن انرژی و خراب شدن دنیای دنیا پرستان است. در حالیکه آنچه ما به آن افتخار میکنیم، شکستن هیمنه و قدرت پوشالی دشمن ماست، که به هرچیزی که به آن افتخار میکرد مثل هواپیماها و پهبادهایش، ما با صبر و دانش پیشرفته و البته خون پاک شهدایمان، آنها را یکی پس از دیگری نابود کردیم و شد آنچه میبینید. حالا بهتر میفهمیم که قدرت ما در گرو اتحاد ماست. سوخت موشکهای ما مشتهای گره کرده ماست.