چاپ خبر
دبیرستان دوره اول دخترانه فرزانگان 3 پنج‌شنبه, ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
نازنین چادرش را سر کرده...
 
نازنین چادرش را سر کرده و دم در منتظره، من اما هنوز دارم حاضر میشم کاپشن بچه ها را یادم نره، خوراکی و یک بطری آب هم بردارم، امیدوارم همه چیز را برداشته باشم.با عجله مریم را بغل می کنم و به نازنین که هنوز دم در داره این پا و اون پا میکنه میگم بدو بریم که بابا خیلی وقته تو ماشین منتظره.چشمهاش برق می زنه، می دونم تو دل کوچیکش چی میگذره، ذوق راهپیمایی! انگار داره روی ابرها پرواز می کنه.
هنوز چند تا پله بیشتر پایین نیومدیم که یهو داد می زنه مامان! نگاش می کنم.میگه مامان پرچمم!دوباره با بچه بغل برمی گردم خونه، اصل کاری را یادمون رفته بود . پرچمها را برمیدارم در حالیکه نفس نفس می زنم پله ها را دوتا یکی میام پایین.
یک ساعت بعد تو میدون تجریشیم، لابلای جمعیت.پرچم بزرگه را دور شونه های نازنین گره می زنم، به چشماش نگاه می کنم آهسته میگم چه خوشگل شدی مامان. آروم می خنده از قیافه ش معلومه که خودش هم حس بزرگی می کنه.
یواش یواش قدم برمی داریم و همزمان به جمعیت نگاه می کنیم. حال خودم اما عجیبیه، کلی فکر تو سرم هست به ظلم ظالم فکر می کنم، به ماه رمضونی که چطور لحظات شیرینش را با چاشنی ترس گذروندم، به رشدی که ای کاش در کنار این سختیها در من رقم‌ بخوره، بغضم می گیره. یهو نازنین چادرم را میکشه: مامان ما هم بگیم الله اکبر؟ به خودم میام بغضمو قورت میدم و بلند فریاد می زنیم الله اکبر الله اکبر... بارون شدید تر شده، ما اما قدمهامون را تندتر کرده ایم.
انتهای پیام/.