در حال بارگذاری...
ورود به سامانه
مرا به خاطر بسپار
*
*
کلمه عبور را فراموش کردهاید؟
ثبت نام در سایت
مرورگر شما قدیمی است. لطفا آن را بروز نمایید.
بروز رسانی مرورگر
Toggle navigation
صفحهاصلی
بازدید از موزه زمان
با هم حرکت میکنیم، با هم رشد میکنیم!
آزمایشگاه
سمینار علوم و فنون
کارسوق:عطر خود را چگونه بسازیم؟؟
بازدید از مجلس
سه شنبه های مهدوی
نشست دوم با حضور آقای یونچی
دختر حرف گوش کن من
اردو دماوند
انتخابات شورای دانش آموزی
برگزاری آیین معنوی فاطمیه
تجلی هنر و معماری اسلامی
همیاران پژوهشی سمپاد
هفته پژوهش
نیمه شعبان
دبیرستان استعداد های درخشان فرزانگان 3
کارسوق دانش شیرین
تالیف کتب
ایستگاه هواشناسی
اختتامیه یازدهمین دوره جشنواره نوجوان خوارزمی
کسب رتبههای برتر کشوری
موکب فرزانگان 3
معرفی
فضاها و امکانات
درباره دبیرستان فرزانگان3
اولیاءمدرسه
مدیریت
انجمن اولیا و مربیان
معرفی اعضا
گزارش جلسات
اهداف و برنامه ها
کادر اداری و آموزشی متوسطه اول
اخبار مدرسه
گالری عکس
برگزاری کارگاه و کارسوق علمی،آموزشی، هنری و...
افتخارات دانشآموزان
آزمون پایش
نمونه سوالات
امتحانات وآزمون ها
تماس با ما
صفحهاصلی
بازدید از موزه زمان
با هم حرکت میکنیم، با هم رشد میکنیم!
آزمایشگاه
سمینار علوم و فنون
کارسوق:عطر خود را چگونه بسازیم؟؟
بازدید از مجلس
سه شنبه های مهدوی
نشست دوم با حضور آقای یونچی
دختر حرف گوش کن من
اردو دماوند
انتخابات شورای دانش آموزی
برگزاری آیین معنوی فاطمیه
تجلی هنر و معماری اسلامی
همیاران پژوهشی سمپاد
هفته پژوهش
نیمه شعبان
دبیرستان استعداد های درخشان فرزانگان 3
کارسوق دانش شیرین
تالیف کتب
ایستگاه هواشناسی
اختتامیه یازدهمین دوره جشنواره نوجوان خوارزمی
کسب رتبههای برتر کشوری
موکب فرزانگان 3
معرفی
فضاها و امکانات
درباره دبیرستان فرزانگان3
اولیاءمدرسه
مدیریت
انجمن اولیا و مربیان
معرفی اعضا
گزارش جلسات
اهداف و برنامه ها
کادر اداری و آموزشی متوسطه اول
اخبار مدرسه
گالری عکس
برگزاری کارگاه و کارسوق علمی،آموزشی، هنری و...
افتخارات دانشآموزان
آزمون پایش
نمونه سوالات
امتحانات وآزمون ها
تماس با ما
6
فروردین
1405
نازنین چادرش را سر کرده...
مولف:
پروانه دهنادی
/ دسته: دسته بندی نشده / رتبه دهید:
نازنین چادرش را سر کرده و دم در منتظره، من اما هنوز دارم حاضر میشم کاپشن بچه ها را یادم نره، خوراکی و یک بطری آب هم بردارم، امیدوارم همه چیز را برداشته باشم.
با عجله مریم را بغل می کنم و به نازنین که هنوز دم در داره این پا و اون پا میکنه میگم بدو بریم که بابا خیلی وقته تو ماشین منتظره.
چشمهاش برق می زنه، می دونم تو دل کوچیکش چی میگذره، ذوق راهپیمایی! انگار داره روی ابرها پرواز می کنه.
هنوز چند تا پله بیشتر پایین نیومدیم که یهو داد می زنه مامان! نگاش می کنم.میگه مامان پرچمم!
دوباره با بچه بغل برمی گردم خونه، اصل کاری را یادمون رفته بود . پرچمها را برمیدارم در حالیکه نفس نفس می زنم پله ها را دوتا یکی میام پایین.
یک ساعت بعد تو میدون تجریشیم، لابلای جمعیت.
پرچم بزرگه را دور شونه های نازنین گره می زنم، به چشماش نگاه می کنم آهسته میگم چه خوشگل شدی مامان. آروم می خنده از قیافه ش معلومه که خودش هم حس بزرگی می کنه.
یواش یواش قدم برمی داریم و همزمان به جمعیت نگاه می کنیم. حال خودم اما عجیبیه، کلی فکر تو سرم هست به ظلم ظالم فکر می کنم، به ماه رمضونی که چطور لحظات شیرینش را با چاشنی ترس گذروندم، به رشدی که ای کاش در کنار این سختیها در من رقم بخوره، بغضم می گیره.
یهو نازنین چادرم را میکشه: مامان ما هم بگیم الله اکبر؟ به خودم میام بغضمو قورت میدم و بلند فریاد می زنیم الله اکبر الله اکبر...
بارون شدید تر شده، ما اما قدمهامون را تندتر کرده ایم.
تعداد مشاهده (4) نظرات (0)
نظرات کاربران درباره خبر "نازنین چادرش را سر کرده..."
نظرتان را بیان کنید
نام:
لطفا نام را وارد کنيد
پست الکترونیکی:
پست الکترونیکی نامعتبر است
نظر:
لطفاً نظر خود را وارد نمایید
کد بالا را در محل مربوطه وارد نمایید
*
*
ارسال